جیگر مادر و بابا

جشن عروسی

  بسم الله الرحمن الرحیم، ذکر خداوندی است که تا او نخواهد آسمان را نگریاند که صبا غنچه گل بشکفاند و باد گیسوی شمشاد بجنباند.                         سلام سلام وای دلمان بسیااااااااااااار تنگ شده بووووود... از کجا شروع کنیم؟! چه بگوییم؟! آهاااان... یافتیـــــــــم! هفته ای که گذشت میزبان مامان جون و آقاجون و دایی اَصگَل! (علی اصغر) و زن دایی بودیم. خیلی بهمان خوش گذشت در مهمانی و تفریح و خرید و جشن عروسی!     دخترکان مان در جشن عروسی ...
24 آبان 1391

صرفا جهت یادآوری

دخترک که میره خانه اسباب بازی، سعادتی نصیبمان می شود که چند خطی کتاب بخوانیم! و اینم قسمت های جالبی از کتاب "همه کودکان تیزهوشند اگر..." ممکنه تکراری باشه اما یادآوریش خالی از لطف نیست!   حافظه کودک: تا زمانی که حافظه کودک شما تکامل نیافته است انتظار نداشته باشید رفتار صحیح را به خاطر بسپارد، هرچند آن را بارها و بارها نشان داده باشید. نباید قبل از پنج سالگی انتظار داشته باشید آنچه را که باید و نباید انجام دهد، به یاد آورد.   تمرکز کودک: کودک خردسال قدرت تمرکزی به اندازه افراد بالغ ندارد. یکی از کارهای مهم که می توانید جهت کمک به حفظ توجه کودک خویش انجام دهید این است که وقتی مجذوب چیزی شده ...
18 آبان 1391

دستکش جدید

نشستیم و فکر کردیم و دریافتیم امروز را نیز نمی توانیم خانه نشین باشیم! خانه نشینی ما = دخترک و شبکه پویا از صبح تا شب! و این گونه بود که این گونه شد:      پاییزه و پاییزه        برگ درخت می ریزه هوا شده پر از سرد!        روی زمین پر از برگ       توضیح نوشت: جیگرمان حال می کند شعر را هر جور مایل است بخواند! هی ما گفتیم هوا شده کمی سرد و ایشان فرمودند هوا شده پر از سرد! پز نوشت: دستکش دخترک مان را به تازگی خریداری نمودیم  و به گفته ایشان دستکش قبلی شان که صورتی رنگ است دیگر خوشگل نییییییییییییییییییییییییییس!&nbs...
16 آبان 1391

بخواب آرام...می خواهم بیشتر ببینمت!

 برای خواب معصومانه ی عشق، کمک کن بستری از گل بسازم .....     اون بیرون غول سبز هست! من می خوام پیش تو باشم، تو اتاق. در اتاق رو هم بستم! غذا نمی خوام دیگه، ببرش. دمپاییمو نبری قایم کنیا! وقتی بیدار شدم بازم بپوشمش. باشه نازگلم؟! ببین پیش بند رو گذاشتم برای خرگوشی. مادر! خوابم میاد بالشت و پتو آوردم اینجا .... سکوت   و این سکوت یعنی دخترم الان  اینجوری خوابیده ...
15 آبان 1391

تو فقط بخند

دستانت را به دستانم بده، با نگاه زیبایت مرا محو لبخندت کن، تا باز سرشار از تو شوم و بتوانم دستان و چشمانم را دروازه انتقال زیبایی ها کنم. فقط برای تو، از تو می نویسم.... باز هم بخند !     زیر نوشت: این روزها خطاب می شوم "بانوی من"! و جواب درخواستم را با کلمه "اطاعت" می شنوم! و دیروز ظهر پشت میز اتو نشسته است و می گوید مثه دونگ یی! شفاف سازی زیر نوشت: اینم از اثرات سریال "افسانه دونگ یی" که به تازگی تموم شده... دوسش داشتم. بانوی محکم و باهوشی بود و لایق عشق امپراطور! (امپراطور یا امپراتور ) بازم از اینا: دارم فکر می کنم این پی نوشت ها هم عالمی دارن برا خودشونا ... ...
15 آبان 1391

پیش بند آبی!

از بچگی از ظرف شستن خوش مان نمی آمد. بچگی که نه، نوجوانی! (هر چند که کم از ما کار نکشیدند)... و برعکس علاقه خاصی به نظم دادن و مرتب کردن خانه داشتیم. دخترک مان بی شک به خودمان رفته و از چیدمان های متفاوت و منظم خوشش می آید. ولی چند صباحی است کشفیده ایم به ظرف شستن هم بی علاقه نیست. حداقل تنفر ندارد! ما می شوییم و ایشان آب می کشند نه فقط ظرف ها را بلکه آستین لباس شان را، جلو پیش بندشان را و فرش آشپزخانه را! چقد برای شان جذاب است که آب به سرعت از صافی عبور می کند، می توانند هی لیوان را پر و خالی از آب کنند و ما را نیز آب بکشند و بخندند! و در آخر پیش بند جزئی از لباس شان می شود و دوست دارند ...
15 آبان 1391

پدرانه، دخترانه، مادرانه

اسب تو خوب نیس، اسب بابایی بهتره ببین چقد اسبش بلنده. بابایی تند برو ، مادر تو هم بیا سوار شو! بابایی برو کنار مبل وایسا اینجا ایستگاه قطا... نه ایستگاه اسبه!   پ ن 1: بابایی می خواد بشینه و تو اسب سواری! پ ن 2: بابایی نماز می خونه و تو اسب سواری! پ ن 3: بابایی داره حرف می زنه و تو اسب سواری! پ ن 4: بابایی تلویزیون می بینه و تو اسب سواری! پ ن یکی مونده به آخر: وقتی بابایی یه بوس می خواد تو پا میذاری به فرار! پ ن آخر: وقتی بابایی خوابیده شروع می کنی به بوسیدنش!     من که نتونستم برا خرس پاندا و خرگوش چوبی، الاکلنگ بسازم، فقط تو...
15 آبان 1391